دیشب درس خوندم و بعد از اینکه تموم شد ساعت سه و رب بود که خوابیدم. اگه نمیخوندم و امروز با دو تا برنامه ی تموم شده روبرو بودم دیوونه میشدم قطعا. تا اینجا فهمیدم من تا 28 فروردین که کنکور دارم نباید هییییچ گونه سوال و پرسش عمیقی از خودم در رابطه با کنکور و ادامه تحصیل نپرسم. تنها کاری که باید بکنم اینه که بگم قدم درست بعدی چیه و همونو انجام بدم. در لحظه باید بپرسم و عمل کنم. حتی به یه ماه بعد هم نباید فکر کنم فقط باید هر روز خودمو خفه کنم.
راجب انجمن، روراست بخوام باشم با خودم اینه که من وقتی اسم نوشتم به این دلیل بود که حس کردم جدیت لازم رو دارم. همین. بعد خواستم آموزش به محرومین رو احیا کنم که بعد به این نتیجه رسیدم که کار مناسبی برای انجمن نیست. بعد من بودم و واحد فرهنگ و جامعه و کلی سوال از خودم که جوابشونو نمیدونستم و میدونستم جوابشونو حالا حالا هم نخواهم فهمید. بعد من موندم و فرهنگ و جامعه ای که برای اینکه کاری کرده باشم و حداقل یه جمعی و گفتگویی شکل بگیره سری جلسات ن تشکیل شد. سری جلساتی که همه ی مدتی که دارم حرف میزنم یا دارم گوش میدم دلم میخواد پاشم برم و دیگه بر نگردم. وقتی همه ی تفکر من اینه که کارگروه ن کاری رو برای ن از پیش نمیبره و اگه اتفاق مثبتی هم بیفته باید در حین عمل باشه و نه با گفتگو، وقتی همه ی زمانی که اونجا نشستم دارم نقش بازی میکنم که این حرفا لازمه و بقیه رو هم میتونم با حرفای فیک قانع کنم حالم به هم میخوره از خودم و دلم میخواد فرار کنم و دیگه برنگردم. وقتی به هیچ وجه ضرورت کارگروه محیط زیست رو درک نکردم و فکر میکنم این دانشجوها ،ما دانشجوها هر روز روحمون داره میمیره و من نمیدوم میتونم چیکار کنم و کاری نمیکنم پرداختن به محیط زیست یعنی چی؟ واسه من هیچی. به قول بودا وقتی زمین زیر پامون داره اتیش میگیره پرسیدن این سوال که چه خبر؟ هوا ابریه یا بارونی؟ فقط یعنی نمیدونیم اطرافمون چه خبره. حالا منم و این زمین افروخته ی زیر پای خودم و همه ی دوستام و نمیدونم اب کجاست خاک کجاست و دارم خفه میشم.
از اینا که بگذریم و فشار کنکور و انجمن رو که کنار بزاریم میرسیم به عروسی فهیمه. وای که چقد تنش داره. مامان بابایی که تنها کسی که مستقیم با باهاشون در ارتباطه منم و هزار تا چیز رو باید بهشون بگم و دگم ترین آدم های دنیا میشن. بابام که اصلا انگار از ماهیت عروسی خبر نداره میگه به جز خواهر برادرا کسی نباشه کارت دعوت نده و بگو عروسی محضریه. همین. مامانی که توی جمع شدیدا جو گیر میشه همه رو دعوت میکنه و به همه میگه تهرون جا هست بیاین. فهیمه ای که عروسی بلد نیست توی بحران تنش هارو مدیریت کنه و مثکه توی تهرون عروسی ها ورودی هر نفر 200 تومنه و ما فقط میتونیم 80 نفر دعوت کنیم در حالیکه که حداقل 100 نفر دعوتی داریم. حداقل. و هزار تا خورده کارای دیگه مثل دوختن لباس که مامانم نمیدوزه میگه میخوام لاغر بشم مامانی که 30 ساله لاغر نشده من نمیدونم تو این 6 ماه چقد قراره لاغر بشه مگه. من که میدونم همون نزدیکیا انقد کار ریخته که همه عصبی خواهند بود. مثل خاستگاری. اونوقت مشاورم میگه عید واسه تو خیلی تعیین کننده ست و فقط دو روزت باید برای عروسی بره نه بیشتر و منی که نمیدونم چجوری شرایط رو بهش توضیح بدم.
از شنبه میرم کتابخونه و سعی میکنم از این فضا دور باشم. خونه و عرووسی رو میسپارم به خدا و عصر سعی میکنم بعد از کلی توضیح به مامانم حالی کنم بهتره بره سراغ لباس دوختن.
هفته ی اینده جلسه هارو گزینشی میرم و فقط خدا کنه کلافه نشم و درست به برنامم برسم. چیزی که متوجه شدم راجب خودم اینه که روزایی که صبح زود بیدار میشم حتی اگه کم خوابیده باشم مودم خوبه و همه چی رواله ولی روزایی که دیر بیدار میشم هیجچی سر جاش نیست و کلافه ام.
میخوام اتاق رو تاریک کنم درو ببندم و پناه ببرم به فیلم کره ای. مثل وقتایی که کلافه ام و عکسای طبیعت و اشپزی میبینم. نمیدونم چقدر بهتر خواهم شد.
خدایا مثل همیشه همه چی رو درست کن خودت. لطفا.
عروسی ,میکنم ,اینه ,کاری ,نمیدونم ,میگه ,بیدار میشم ,محیط زیست ,خودم اینه منبع
درباره این سایت