تا الان که ۲۳ سالمه سه بار ذهنم و قلبم پیش مردی بوده به عبارتی، سه بار دلباختهم به کسی، �دلباختگی� چه کلمهی مناسبیه براش.
این روزا که ذهنم تقریبا خالیه الان که دلم نمیلرزه و با ریتم یکنواخت میزنه حالم خوبه، باز حس میکنم زنجیری به پام نیست باز حس میکنم میخوام بال در بیارم برم اونجاها که باید، این روزا دوباره پلنهای مختلف رو برای اینده مرور میکنم و بررسی میکنم و این حالمو خیلی خوب میکنه، تو گزینهها میتونم مهاجرت بزارم، میتونم فدا شدن بزارم، میتونم زندگی یکنواخت مطب خونه مطب خونه رو بزارم و با خیال راحت بدون فکر کردن به کسی به همهی اینا فکر کنم و این حالمو خوب میکنه، قدر این نعمت رو حالا میفهمن، چون تا همین چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که من اگه �بله� بگم میتونم دکتری بخونم؟ میتونم همچنان یه دهات انتخاب کنم برای زندگی و اونجا یه حا داشته باشم برای حرفای عمیق بین من و دوستام که در قالب مراحع میان سر میزنن و دستمزدم احتمالا شیر گاو، تخم مرغ محلی یا دستهگل تازه چیده شده از باغچهشون باشه؟
خلاصه تا اینجا رابطه واسه من جوابگو نبوده، و از وضعیت الانم راضیم و دلم میخواد نهایت
میتونم ,میکنم ,بزارم، میتونم منبع
درباره این سایت